تبليغاتX
موهبت - یارب چه بگویم ؟ که چه دانم ؟ که چه گویی....
 

             

 

به نام نامی دوست....

          میلاد مولود کعبه مولی الموحدین علی (ع)

                              بر عاشقان مبارک باد

          بلاغت ز تهجش تمام

                     کلام الامیر امیر الکلام

          همه انبیاء همنشین ویند

                     همه اولیا خوشه چین ویند

          محمد اگر چه حبیب خداست

                     حبیب حبیب خدا ، مرتضی است

          جز او طیر با مصطفی کس نبود

                     تصدق به نجوی جز او کس نبود

          جز او بر فراش نبی کس نخفت

                     جز او لو کشف من عرف کس نگفت

                           ........................

قال علی (ع)

بالعمل تحصیل الجنه لابالامل...

بهشت در پرتو عمل بدست می آید ، نه با آرزو

 

خدایا ....

در ابتدای کلمه علی بود و علی نزد خدا عزیز ...

زیرا کلام علی ، برنده تر است از شمشیر دو دم و فرو رونده،

تا جدا کند نفس و روح و مفاصل و مغز را،

و ممیز افکار و نیت های قلبیمان.

بگذار به یومن این ماه و روز عزیز و به شفاعت علی همیشه ،

در پناه امن الهیت بیاسائیم .

خداوندا به نام علی ترا برای اجابت تمناهای قلبیمان سپاس.

 

 

                   انا فتحنا لک فتحنا مبینا

 

اویی ، که حافظ همه انسان هاست.

آری زمزمه کنان می گوید : آرام باش ، آسوده بگیر و به من بسپار

آری ، مهربانم تو می گویی بشود ، و خواهد شد.

 

      

           خواهش می کنم به من "معجزه " بدهید !

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش

سخت مریض است و پولی برای مداوای آن ندارند . پدر به تازگی

کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه ی جراحی پر خرج

برادرش را بپردازد . سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت ، فقط

معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش

رفت و قلکش را شکست و پولش را شمرد ، فقط ۵ دلار !

 در حالی که به شدت می گریست، از در عقبی منزل خارج شد و

 چند تا کوچه بالاتر، به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید،

تا داروساز به او توجه کند ولی او سرش با مشتریان گرم بود.

بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم رو شیشه

پیشخوان ریخت.داروساز جا خورد و گفت چه می خوای؟

دخترک جواب داد برادرم مریضه ، می خوام معجزه بخرم ،

داروساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟

اون توضیح داد که در سر برادرش چیزی رفته و فقط معجزه،

می تواند نجاتش دهد. دارو ساز گفت : متاسفم دخترم ، ما

اینجا معجزه نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت

شما را بخدا برادرم مریضه ، من از کجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟

مردی که در گوشه ایی از داروخانه ایستاده بود با وقار ومتانت از

دخترک پرسید : چقدر پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ، 

ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت :آه چه جالب !!!

فکر می کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد.

آن مرد نیکوکار و فرستاده خدای مهربان دکتر مجربی بود که جراحی

روی مغز پسرک را با موفقیت انجام داد . فردای آن روز پدر خانواده

نزد دکتر رفت در حالی که بشدت می گریست از دکترتشکر کرد 

 و گفت :نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می خواهم بدانم بابت

هزینه جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟

دکتر لبخندی زد و گفت فقط ۵ دلار .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:46  توسط غریب آشنا  |