|
به نام نامی عشق ... دوست دارم تمام دوست داشتنی های جهان هستی را و عشق می ورزم به تمام عشق ورزیدن های صادقانه ایی که قابل ستایش است. همه دوست داشتنی که بر خواسته از عشق الهی است و نور الهی در آن ساری و جاری است . نوری که هدایت کننده دلها و قلبهای اگاه است .
سلامی به گرمی عشق ، عشقی آسمانی سلامی به گرمای حس زیبای حضورت ، همیشه جاری سلامی به گرمای دستان مهربانت ، که در سحرگاهان با عشق می فشارم و لبیک لک لبیک گویان سر بر سجده شکر می نهم ، تا عشقی دوباره و دوباره در رگ و خون جاری شود ، عشقی به وسعت جهان هستی . ولی نمی توانم وسعت آن را بیان کنم ، ! به بزرگی عشق و مهربانی که نثارم کردی ، ! ولی باز حد و مرزش را نمی توانم بیان کنم ،! دستانم را با عشق بالا می برم ، بالای بالا ، ولی باز قامتش ؟ به اندازه اشتیاقی که اگاهی بر آن دامن می زند. چگونه ترا بخوانمت .. به چه نامی صدایت کنم ... چگونه با تو سخن را آغاز کنم ، و سر آغاز کلامم چه باشد ؟ که بدور از تمام دلبستگی ها و منیت ها باشد . چگونه بگویم بیقرار کوی تو ئم و قسط دارم مقیم کوی تو باشم. گفتم : گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا : گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی این من بودم که بیقرارت کردم
آری، تو بودی که من را از بی قرار بودن ، به بر قراری ، و اکنونی که در گذشته و آینده نباشد و تو در آن همیشه جاری و من با درکی عظیم تر و شفاف تر بر خود واقف شوم و بیابم چگونه سنگینی وجودی خود را رهایی بخشم و بال بگشایم تا بتوانم به وصل تو برسم . باید قدری بر من واقع شود، فی احس التقویم همواره تو را می طلبم ....
خبر از بهار دارم ، سر وصل یار دارم همه بر قرار اویم ، که از قرار دارم شب خلوت نگارم ، به غنیمتش سر آرم سر سجده می گذارم ، که وصال یار دارم من از آن پیاله مستم ، که تو داده ایی به دستم سر و جان فدای دستت ، همه شب خمار دارم تو بریز تا بنوشم .... تو بریز تا بنوشم ز خمار خود بجوشم بر چون تو پرده پوشی ، گنه آشکار دارم تو بیا که شب سر آید ، سحری ز نو بر آید دلم از خطر در آید همه روز تنگ دستی ، به سر آورم به مستی که گدا و شاه خویشم ، ز می اقتدار دارم ز تو دم زند کلامم ، که سخن رود به کامم من خامه زن ، که خامم ، ز تو اعتبار دارم به امید وصل سالک ، غم هجر می زدایم به خیال سبزه رویی ، دل خود بهار دارم
ای که عشقت بهانه ی من ...... بهانه ایی برای هر لحظه با تو بودن و بهانه ایی ، برای رسیدن به تو ، ای با شکوه ترین عشق ، ای زیباترین کلام... در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند.تنها تو را می جویم، تو را که بزرگترین و گرانبها ترین دارایی من هستی . تو که باشی ، همه چیز هست و حقیقت به منظر ظهور می رسد . الهی .... از طریق حلقه واعتصمو به رحمانیت الهیت متصل می شوم و تسلیم و شاهد در کوی تو قدم بر می دارم و به پیش می روم . راهی است که خود پذیرفته ام و هرگز پا پس نمی گذارم.
گفتی مرا بخوان.........خواندیم و خاموش پاسخ همین...............تنها ترا شنیدن است
عاشقانه دوستت دارم ، دوستم داشته باش ....................................
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:29  توسط موهبت
|
|
|