|
به نام بی نام او
میلاد مولود کعبه مبارک باد معبود من.... بگذار به یومن علی و اقتدار نام علی ، ابتدای هر کلام .................................... سلام ای ساقی مستان سلام ای یار، یا ساقی ببین حال مرا و تشنه ام مگذار ، یا ساقی خرابم ، خانه ات آباد بزمم را بساز امشب چنان کن که نباشم لحظه ایی هوشیار، یا ساقی خمارم ، روبه راهم کن ، گرفتارم نگاهم کن خرابم کن ، بساز از نو الا معمار یا ساقی بیا دست مرا در دست می بگذار، یا ساقی عجب حال خوشی دارند ، با چشمت سیه چشمان کمی هم جام ما را پر کن از اسرار ، یا ساقی اگر در خواب هم بی باده سر کردم ، غلط کردم مرا آنی ، به حال خویشتن مسپار ، یا ساقی زبان سرخ من امشب تلاوت کرد مستی را کرم فرما و سر را از تنم بردار ، یا ساقی
الهی دل به تو دارم مرا دریاب
.......................................
عشقم دادی ز اهل دردم کردی از دانش و عقل و هوش طردم کردی سجاده نشین با وقاری بودم ........................
یادم است در خرداد ۸۵ با شبنم عاشقی شروع کردم و وبلاگ موهبت را به ثبت رساندم . و هنوز در وادی عشق سرگردانم ، ولی خوشحالم که در این راه ثابت قدم بودم تا بتوانم به مقصد فعلی برسم . و باز سفری را آغاز کردم ، سفری بی انتها برای رسیدن به خود عشق ، عشقی که سر چشمه نور است ، عشقی که سر چشمه هستی است.
معبودم ....ای عشق من کمکم کردی عشقت را ببینم و محبتت را حس کنم ، اگر عشقت را با دیده دل ندیدم و محبتت را انگونه که شایسته است حس نکردم ، ای وای بر من.... ای عشق من مهربانم ، در این راه جز دستگیری چیزی از تو طلب ندارم ، نازنینم مبادا از من رنجیده خاطر شوی و من را به حال خود رها سازی. ای همیشه سبز .... ای تجلی عشق ، دوستت دارم ... دوستم داشته باش.
ذهن ما زندان است ، ما در آن زندانی قفل آن را بشکن ، در آن را بگشا ، و برون ای از این دخمه ظلمانی نگشایی گل من ، خویش را در آن حبس خواهی کرد همدم جهل در آن خواهی شد ، همدم دانش و دانایی محدوده خویش و در این ویرانی هم چنان تنگ نظر می مانی هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است ، ذهن بی پنجره بی پیغام است ذهن بی پنجره دود آلود است ، ذهن بی پنجره بی فر جام است بگشایم در این تاریکی پنجره ایی و بگذاریم ز هر دشت نسیمی بوزد بگذاریم ز هر موج خروشی برود ، بگذاریم که هر کوه طنینی فکند بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد ، بگشایم کمی پنجره را بفرستیم ، که اندیشه هوایی بخورد و به مهمانی عالم برود گاه عالم را در خود به ضیافت ببریم ، بگذاریم بر آبادی عالم قدحی و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی ، طعم احساس جهان را بچشیم و ببخشیم به احساس جهان خاطره ایی ،ما به انکار جهان درس دهیم و ز افکار جهان مشق کنیم ، و به میراث بشر ، دین خود را بدهیم فهم خود را ببریم ، خبری خوش باشیم و خروشی باشیم که سحر را به جهان مژده دهیم ، نور را هدیه کنیم و بکوشیم جهان به ترنم ، تسکین و تسلی برسد و بروید گل بیداری ، د انایی آبادی در ذهن زمان و بروید گل بینایی صلح ، آزادی ، عشق بر روی زمین ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت و نکاری گل من، علف هرز در آن می روید ، زحمت کاشتن یک گل سرخ ، کمتر از زحمت بر داشتن هرزگی آن علف است گل بکاریم بیا .. گل بکاریم بیا ، تا مجال علف هرز فراهم نشود بی گل آرایی ذهن بی گل آرایی ذهن نازنین ...نازنین هرگز آدم ، آدم نشود .
مجتبی کاشانی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:8  توسط موهبت
|
|
|