|
هوالعشق...
پیش من آوازت ،آواز خداست عاشق از معشوق ، حاشا که جداست اتصالی بی تکلف بی قیاس هست رب الناس را با جان ناس اتصالی که نگنجد در کلام
خالق و نقاش هستی چه زیبا جهانی را ، پرده در پرده هر کدام را در پس هم در بوم آفرینش ، قلم وجود زده که برای درک حقیقت آن ، باید ناظر باشی و خاموش . تا پرده دار رازهای عالم ، پس از آنکه محرم شدی به اجرام رضا و شاهد در حلقه طوف معرفت به درک بندگی اش متناسب به ظرفیت پذیری ، فرایضی به تو واجب می شود. و عاشقانه و بی تاب و مرتعش می شوی و مقام در اولین پله نردبان خلقت یعنی شعور ارتعاش ، که در این پله خواهی دید همه چیز را در نوسان و ضربان و مجاز. پله دوم آن شعور زمینی که شامل ، ماده و مولکول و انرژی که سبحان الله گویان بوده. در پله سوم شعور حیات شامل جانوران ریز و درشت ، که به سجده خالق خود مشغول. در پله چهارم شعور تعقل غریزی که این شعور همان قانون نرم افزاری حاکم بر تمام ذرات هستند . پله پنجم شعور تعقل غیر غریزی منزل دلیل و استدلال و سجده فرشتگان بر انسان را می بینی . و پله ششم شعور عشق است . ذوق ،شوق و شعف عاشق که می خواند اسمای خود را ، که خود عشق الهی به او آموخته است.
تا تو پیدایی خدا باشد نهان
تو نهان شو تا که حق گردد عیان
برو تو خانه ی دل را فرو روب مهیا کن مقام و جای محبوب چو تو بیرون روی ،او اندر آید به تو بی تو ، جمال خود را مینماید
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ....................................................
..................................... ......................................
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:43  توسط موهبت
|
هوالعشق مسیر کمال و رسیدن به وحدت ، ارتقاع نگاه را افزایش می دهد و آدمی را در خود چنان غرق می کند ، تا جایی که دیگر خود را نمی بینی . و تنها چیزی که هویدا ست خود خود ، خداست. علت عاشق ز ملتها جداست عاشقان را ملت و مذهب جداست مخلصین خدا، به یک نقطه نظر می رسند و مجموعه ایی را را بطور کامل می بینند که ، همه چیز تجلی الهی است.
کفر و دین در بر عشاق نکو کار یکی است کعبه و بتکده و سبحه و زونار یکی است اگر از دیده تحقیق به عالم نگریم عشق و معشوقه و عاشق ، دل و دلداده یکی است مختلف گر چه بود ، درد من و درمانش خوش دلم زان که طبیبم یک و عطار یکی است
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 14:52  توسط موهبت
|
به نام نامی دوست...
به زیبایی قسم ، از هرچه غیر نام توست ، سیرم خدایا.... مهربانم ، نور ایمان ،عشق پاکت، را مگیر از من که میمیرم
عاشقی جرم قشنگی است............... ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند روزی است که تنها به تو من اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دل آرایی تو به تماشا ، به خموشی ، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سینه ی سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه ، شیرین سکوت
شبح یی چند شب است افت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی ، در پی انکار من است یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ،چنان ساده که از سادگیش می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش
آه ، ای سنگ گران سنگ ، سبک بار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یه نفر سبز ، چنان سبز که از سر سبزیش می توان پل زد از احساس خدا ، تا دل خویش
رعشه یی چند شب است ، افت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است
ای ، بی رنگ تر از آینه ، یک لحظه بایست راستی آن شبح ، هر شبه تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست !؟ پس چرا رنگ تو و آینه ، اینقدر یکی است ؟
حتم دارم که تویی ، آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی است ، به انکار مکوش
آری ، آن سایه که شب ،افت جانم شده بود آن الفبا که همه ، ورد زبانم شده بود
اینک ، از پشت دل و آینه پیدا شده است و تماشا گه ، این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه ، تویی عشق من ،..... آن شبح ، شاد شبانگاه تویی تویی......تویی ........................ دکتر بهروز یاسمی ۱۳۷۳ لطیفا........ پر کن از حالت جهانم را ............................
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 23:29  توسط موهبت
|
|
|