تبليغاتX
موهبت
 

Click for Full Size View

 

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم،

پاسخ گوید.

نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر قدمی،

راه محبت پوید.

هر زمان بر رخ تو هاله زند ، گرد شکست

به که باید دل بست !

به که شاید دل بست !

خنده ها می شکفد بر لبها ، تا که اشکی ،

شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان می نگرند،

لیک دستی ،نبر ند از پی درمان کسی

از وفا نام مبر ،آنکه وفا خواست کجاست؟

ریشه عشق فسورد،

واژه دوست گریخت !

سخن از دوست مگو،عشق کجا !

دوست کجا!

خط پیشانی جمع ، خط تنها ئیهاست

همه گلچین گل امروزند،

در نگاه من و تو حسرت بی فردایی است

به که باید دل بست !

به که شاد دل بست!

نقش هر خنده که بر روی لبی می شکفد ،

نقشه شیطانی است

در نگاهی که ترا وسوسه عشق دهد،

حیله ایی پنهانی است

زیر لب زمزمه شادی مردم بر خاست،

هر کجا مرد توانایی ، بر خاک نشست

پرچم فتح بر افرازد، در خاطر خلق

دست گرمی که زمهر ،بفشارد دستت در همه،

شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ، بر تو لبخند زند بنگرش،

لیک مجوی

لب گرمی که ز عشق بنشیند، بر لبت

به همه عمر مخواه

به همه عمر مجوی !

سخنی کز سر راز ،زده در جانت چنگ،

به لبت نیز مگوی

چاه هم با من و تو بیگانه است!

نی ، صد بند برون آید از آن،

راز تو فاش کند !

درد دل گر به سر چاه کنی ، خنده ها بر سر تو،

دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کشی ،درد اگر سینه ،

شکافد نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو ! ،

آسمان با من و تو بیگانه است

عشق و فرزند و در و بام و هوا ،بیگانه !

خویش در راه نفاق ، دوست در کار و فریب !

آشنا بیگانه!

شاخه عشق کجاست ؟

آهوی مهر گریخت ، تار پیوند گسست .

به که باید دل بست !

به که شاید دل بست !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:49  توسط غریب آشنا  | 
 

 

Click for Full Size View

  

 

 

 

   

         انسان تنها نشسته بود

         با غم و اندوهی فراوان

     همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند:

       ما دوست نداریم ترو غمگین ببینیم

       هر آرزوی داری بگو تا ما بر آورده کنیم

    انسان گفت ، به من قدرت بینایی عمیق بدهید

       کرکس گفت : بینایی من مال تو

       انسان گفت ، می خواهم نیرومند باشم ،

       پلنگ گفت : مانند من نیرومند خواهی شد

       انسان گفت،می خواهم اسرار زمین را بدانم

       مار گفت : نشانت خواهم داد

       سپس همه حیوانات رفتند،

       وقتی انسان همه این هدایا رو گر فت،

       و آنگاه جغد به همه حیوانات گفت :،

       انسان دیگر خیلی چیزها را می داند و قادر ،

       است کارهای زیادی بکند.

       واقعا !!

     گوزن گفت : انسان به آنچه می خواست رسید

       آیا دیگر غمگین نخواهد بود ؟

       جغد گفت : نه ،

       حفره ایی در درون انسان دیدم ،

       اشتیاق و حرصی شگرف که کسی یارای ،

       پر کردن آن حفره نیست.

       همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت

       حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا روزی ،

       که دنیا خواهد گفت ،

       من دیگر چیزی ندارم به تو ببخشم،

              همه چیز تمام شده است !!!

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:42  توسط غریب آشنا  |