|
به نام نامی دوست سلام..... میلاد با سعادت علی ابن موسی الرضا (ع) مبارک باد
ای دل بیا سفر به حریم رضا کنیم وزین طریق کسب رضای خدا کنیم
تا عاشقانه طی بشود راه مشهدش توفیق دل طلب ز رضای خدا کنیم
در زاد روز حجت هشتم ز لطف او دل آشنا به آیت ( قل انما ) کنیم
ذیقعده نیست وقت قعود ای محب خدا بر خیز تا که جشن ولادت به پا کنیم
صوت نقاره خانه او بانگ دعوت است غفلت ز بار عام امامت چرا کنیم ؟
افکنده سایه شاخه طوبی بیا بیا تا در جوار چشمه رحمت صفا کنیم
همچون کبوتران حرم در فضای نور خود را از این کدورت دنیا رها کنیم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 12:39  توسط غریب آشنا
|
عشق بازیچه و حکایت نیست در ره عاشقی شکایت نیست حسن معشوق را چو نیست کران درد عشاق را نهایت نیست رایت عشق آشکارا کن زانکه در عشق روی و رایت نیست عالم علم نیست عالم عشق رویت صدق چون روایت نیست هر که عاشق شناسد از معشوق قوت عشق او بغایت نیست هر چه داری چو دل بباید باخت عاشقی را دلی کفایت نیست کس بدعوی به دوستی نرسد چون ز معنی درو سرایت نیست
سنائی غزنوی
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 14:21  توسط غریب آشنا
|
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها را می کند ، پرهایش سفید می ماند ولی ! ولی...... قلبش سیاه می شود . !
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست ،! اسراف محبت است....
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 19:0  توسط غریب آشنا
|
زیر یک سنگ سیاه دونه ایی زد جونه
سر در آورد، از تو خاک آسمون رو ببینه ، سایه سیاه سنگ ،افتاده بود رو تنش سردی پیکر سنگ ، مونده رو بدنش خسته شد ، نشست رو خاک اون جونه قشنگ نتونست بیاد بیرون ، از زیر سینه سنگ گفت : که زیر سنگ سخت ، من غریب و اسیرم زیر این حجم کبود ، جون میدم ، من میمیرم سنگه تا حرف و شنید ، قلب سنگی یش شکست گفت : که با این همه درد نمی شه اینجا نشست لب پرتگاه جنون ، لغزید و افتاد تو رود چشمهای جوانگی ،آفتاب و هر چه که بود چه قشنگه کار سنگ تو سکوت شعر من رسیدن به اوج عشق ، قصه سقوط سنگ یکی هست که می گذره از خودش ببین چه سخت سنگه افتاد ته رود ، تا جونه شد درخت تا جونه شد درخت ............................
+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:13  توسط غریب آشنا
|
ما دست ز درمان دل خویش بشستیم بیمار غم عشق خریدار دوا نیست در دیده ما اشک چه باشد چه نباشد کو ، آنکه بپرسد که چرا هست چرا نیست ؟ اندرز شنو نیست دل بی خبر ما چون کودک خوشخواب که گوشش شنوا نیست هر جا که روی خون دلی در ته جامی است این باده که در ساغر ما هست کجا نیست؟ پس فارغ از تموم........ تو فصل قشنگ خزون.... تو فصل زیبای پاییز می شه سبز سبز بود و جاری پس خوبه سعی کنیم ، مثل رودخانه باشیم به صخره و سنگ بخوریم.... یا اگه سنگی به طرفمون پرتاب ، شد تو خودمون غرقش کنیم.. از آبشار پایین بریم ،..... و.......و........ ولی همیشه به لطف ، لطیف جاری باشیم جاری ..جاری
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 13:46  توسط غریب آشنا
|
|
|