|
اگر ز عشق کسی شادی دل و جان خواست ز سیل راحت و آسودگی ز طوفان خواست برای جان و دلم هر بلا که عشق آورد دل بلا کشم از او هزار چندان خواست رهین ساقی عشقم که از صراحی درد برای شاه و گدا ، هر چه خواست یکسان خواست خبر نداشت که هجران از مرگ تلخ تر است کسی که مرگ مرا از بلای هجران خواست فشاند دانه حسرت بکشتزار دلم اگر ز دیده من اشک همچو باران خواست بخند در دل او ای بهار خرم عشق ! شکفته هر که دل خود ز چشم گریان خواست فسرده بود دلش از بلای بی دردی کسی که درد تو را دیده بود درمان خواست
........................ .................................. تا بسر سایه آن سرو خرامان دارم نه سر باغ و نه سودای گلستان دارم نگهم پیش نگاهت به سخن می آید من چرا راز دل خود ز تو پنهان دارم؟ زندگی طی شد و جز وحشت کابوس نماند آنچه در خاطر از این خواب پریشان دارم طفل آشوبم و چون موج به دریای وجود نعمت زندگی از دولت طوفان دارم جای آرامش من بستر بی آرامی است مرغ طوفانم و جا در دل طوفان دارم گر چه خشکید مرا چشمه جوشنده دل قطره ای چند از آن بر سر مژگان دارم زندگی قصه تلخی است که از آغازش بسکه آزرده شدم گوش به پایان دارم مگر از گریه صفایی به دل خود بخشم چمن سوخته ام حسرت باران دارم تا بچشم دل من پرتو بینایی نیست همچو نرگس سر حسرت بگریبان دارم .......................
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:59  توسط موهبت
|
کسی با دلم جز تو دمساز نیست که هر دلبری محرم راز نیست
دو صد مرغ ــ در باغ دستانسرا است ولی با هزاران هم آواز نیست
سرا پا نیازم ز من رخ متاب که دیگر مرا طاقت ناز نیست
تو خرم بهشتی ولیکن چه سود؟ که این در بروی کسی باز نیست
پریدن بسوی تو خواهد دلم ولیکن مرا بال پرواز نیست
گلی چون تو گر نیست در باغ عشق چو من بلبلی نغمه پرداز نیست
به ساز دلم گوش جان باز کن که سوز و حسرت در این ساز نیست
نگاه تو گویای راز دل است اگر بر زبان تو این راز نیست
میان همه دلبران جز تو کس باخلاق پاکیزه ..ممتاز.. نیست
.................. ....................................... وای... وای ...دیگر گلایه بس..... لطیفا.... مولای من.... چه کسی به فریادم رسد اگر تو چشم از خطایم نپوشی چه کسی به فریادم رسد اگر از لطف محروم داری شکوه به سوی که برم اگر تو اندوه از دل نگیری به که پناه گیرم اگر تو از رحمتت سیرابم نکنی کسی به من رحم نخواهد کرد و...... روز عجل چه کسی به فریادم خواهد رسید عزیزا..... مرا به شعله خشمت نسوزان ای خدای سراسر مهر امیدم را نا امید مکن و حراسم را به امن مبدل ساز که...... که چاره تمام گناهان ،........ بخشایش توست.. الهی مددی....... .......
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 21:22  توسط موهبت
|
دیگر گلایه بس است خدایا.... دشوارتر قدم ، این اولین قدم یک روز غم می رسد به اندازه کوه یک روز نشاط می رسد به اندازه دشت افسانه زندگی چنین است ، ای عزیز در سایه کوه باید از دشت گذشت..... .................................. پروردگارا....... به من آرامش ده تابپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم دلیری ده....... تاتغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم بینش ده.......... تا تفاوت این دو را بدانم..... مرا فهم ده... تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن ، مطابق میل من رفتار کنند .................
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:43  توسط موهبت
|
|
|