فرا رسیدن فصل بهار بر شما عزیزان مبارک سبد سبد گل رز به همراه بزرگترین موهبتهای الهی. سر بلندی.. سر افرازی... سعادتمندی... سرسبزی.... ساده زیستی ..... سبز نگری ....... را از عشق الهی برای شما عزیزان بزرگوار خواهانم
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
از تو و عشق و حقیقت گفتنم دشوار نیست لب خسیس و فکر من در جستجوی یار نیست
گر چه گویم نیستی در فکر من چون خاطره ضرب آهنگ دلم را چاره انکار نیست
روز و شب را در تب تو سوختم اما خموش لب چه گوید این میان چون جرات گفتار نیست
در میان مردمی پست و فرو مایه اسیر چاره این زندگی مرگ است و دیگر کار نیست
گر چه بر لب عشق خواندم بر دلم خنجر نشست من پشیمانم دگر هر بار چون این بار نیست
من رها می سازم این دل را ز بند ، بندگی بندگی بی اجر و مزدی را دگر اسرار نیست
درد من جز تنگی دل بهر تو دیگر چه بود نسخه مهر طبیبان جز طناب دار نیست
من خموشم ، خسته ام، بی صبر و بی انگیزه ام زخم دل را بنگرید جز زخم نیش مار نیست
هنگام سال تحویل در جمکران تو مسجد آقا ابا صالح المهدی (عج) با دلی شکسته بهترینها رو برای شما عزیزان آرزو می کنم تموم عزیزای همراه و همدل رو که تا این ساعت منو با نظریات سازنده همراهی کردند . التماس دعا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 18:10  توسط موهبت
|
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل ... سلام از ماست... تو یه رویای کوتاهی ... دعای هر سحر گاهی.... شدم خوابه عشفت چون ! مرا اینگونه می خواهی مرا اینگونه می خواهی من آن خاموش ..حاموشم که با شادی نمی جوشم ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی نداری هیچ گناهی جز ، که بر من دل نمی بازی نداری هیچ گناهی جز ، که بر من دل نمی بازی مرا دیوانه می خواهی ز خود بیگانه می خواهی مرا دلباره چون مجنون ز من افسانه می خواهی شدم بیگانه با هستی ز خود بیخودتر از مستی نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه می خواستی سلام ای کهنه عشق من......... سلام بر روی ماه تو عزیز دل............ بکش دل را شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن شدم انگشت نمای خلق ، مرا تو درس عبرت کن بکن حرف مرا باور... نیابی از من عاشق تر نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر سلام ای کهنه عشق من ........ سلام بر روی ماه تو.....
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:23  توسط موهبت
|
چو گنجی در دل ویران نهفتم عشق جانان را پریدنهای رنگم فاش کرد اسرار پنهان را.......
دلم با ناله آشفته حالان الفتی دارد.............. که با هم آشنایی هاست دلهای پریشان را
الهی ! گل نروید در چمنزاری که گلچینان... بروی باغبان بندند درهای گلستان را..........
بگلزاری که میرقصد بساز هر نسیمی گل من از جان دوست دارم غنچه سر در گریبان را
بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی داند به دریا رفته می داند مصیبتهای طوفان را
گر از آتش بسوزد جان من چون شمع خرسندم که از جان دوست تر دارم بلای عشق جانان را
نوایی دلنشین داری بخوان ای مرغ شب ! زیرا که آوازت بحال آرد دل شب زنده داران را....
اگر از مهر بر رویم زند چون صبح لبخندی..... برم از خاطر خود محنت شبهای هجران را...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:8  توسط موهبت
|
|
|