|
ای وجدان ! ای تنها یار بی ریای من ! بر من بتاب ! از آتش خشمت وجود من را شعله ورکن، افسار مرا بر دست گیر تا پایم را درازتر از حق خود بر ندارم ! مرا در پناه خود گیر. ای آینه وجودم ، عذابم ده اگر می بینی حقی را زیر پای می گذارم ، خواب را بر چشمانم حرام کن اگر می بینی حرامی پا به زندگیم می گذارد. من راضیم که آه تو وجود مرا بسوزاند تا آه کسی ! پس ای راهنمای بی خطا ! مرا دریاب و به من رحم کن و مرا به حال خود رها مکن......
پس : قلبی که از شکسته شدن می تر سد،...... هرگز رقصیدن را یاد نمی گیرد. رویایی که از بیدار شدن می ترسد هرگز شانس به حقیقت پیوستن نخواهد داشت و روحی که از مرگ می ترسد هرگز یاد نمی گیرد چگونه زندگی کتد.........
برخی می گویند که شکست مانند یک زباله سمی است. من شکست را به عنوان زباله سمی نمی شناسم بلکه آن را < باورکننده> <موفقیت> می دانم. کشاورزان از انواع کودهای طبیعی و شیمیایی استفاده می کنند تا زمین های خود را بارور کنند و محصول بهتری داشته باشند ، دقیقا به همین ترتیب شکستها و نا کامیها می توانند، بستر اندیشه شما را بارور، و آن را برای پرورش بذرهای موفقیت آماده کنند.........
سربازی جوان چون در جنگی شکست خورد، زخمی و خسته گریخت . چاه کنی او را پیدا کرد و جوان ماجرای خود را برای چاه کن تعریف کرد . چاه کن گفت: حالا چه می کنی؟ جوان گفت شاید به گوشه ای بگریزم و دهقانی کنم.چاه کن : هر چه می خواهی بکن ولی این نصیحت در گوشت باشد، اگر در راهی می رفتی و در چاهی افتادی و سلامت از چاه خارج شدی هرگز از ادامه مسیر منصرف نشو. فقط یادت باشد دو باره توی چاله نیفتی و اگر دوباره توی چاه افتادی به این فکر کن که تو قبلا هم از چاه به سلامت نجات یافته ای پس برخیز و دوباره از چاه بیرون بیا و به راهت ادامه بده. سرباز از آنجا رفت و پس از سالها یکی از بزرگترین سرداران آن کشور شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 13:22  توسط غریب آشنا
|
در تیرگی گذشت زمان جوانیم نشکفت کوکبی بشب زندگانیم آنجا که بلبلان چمن در ترانه اند من خامشی گزیده ز بی همزبانیم دیدند خنده بر لب لرزان من ولی کس اگهی نداشت ز درد نهانیم گم شد شبی ز پنجه ناهید نغمه ای من آن سرود گمشده آسمانیم گر بشنوی طنین مرا از ستاره ای دانی که من نوای غمی جاودانیم سر را بموج حادثه دادم که چون حباب با یک نفس بباد رود زندگانیم سر گشتگی است قسمت من همچو گرد باد افتم اگر بپای تو با سر دوانیم دانی که همچو موج، گریزم بسوی تو است ای ساحل مراد ! که از خود برانیم چون اشک ، من بدامن تو نیست میشوم روزی اگر ز هستی خود وارهانیم.......
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:25  توسط غریب آشنا
|
|
|