|
هیچ دل را خبر از روی دلارای تو نیست یا اگر هست چو من واله و شیدای تو نیست سر ویرانی دل داری و من در عجبم.... آخر این خانه در بسته مگر جای تو نیست؟.... من در خلوت دل را به کسی نگشودم گر در این راه نهان چز اثر پای تو نیست......... یک نفس گوش ندادی به تمنای دلم... بگناهی که در او غیر تمنای تو نیست........... جلوه اشک ندانی تو که این قطره نور... آن ستاره است که در دامن شبهای تو نیست گل شاداب تو را رونق دیگر می داد..... شبنم اشک که بر چهره زیبای تو نیست....... پرتو عشق ندیدی تو که این چشمه نور آفتابی است که تابنده بدنیای تو نیست........ دل آرام تو را عشق پریشان نکند........ آخر این موج خروشنده بدریای تو نیست....... دلم این غنچه امید چرا خون نشود؟.... که در این باغ مرا بخت تماشای تو نیست.... طمع مستی و شادی ،ز من ای عشق مگیر که بجز خون دل و اشک به مینای تو نیست.. که بجز خون و دل و اشک به مینای تو نیست
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:8  توسط موهبت
|
اگر تو نبودی؟............ کدام واژه ما را تا عروج ما می برد؟ سلام را که به لبخند پاسخ می داد؟ ز پشت پنجره......چشمان من که را می جست؟ اگر تو نبودی؟........... کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟ سرای خاطره ام .....راز دار که بود؟ دلم هوای که می کرد؟............ فضای خاطره ام .....عطر یاد که را داشت؟ کدام واژه بجای تو ........ورد لب من می شد؟ اگر تو بنودی؟......... دل غمدیده را چه کسی می بود؟ کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟ کدام بغض غریبانه .....گریه سر می داد؟ به شوق که آغاز......می توانستم؟ تو را به جان سپیده تو را به سوره مریم تو را به بارش باران تو را به آبی دریا تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب تو را به رویش نیلو فرانه در مهتاب تو را به جان شقایق تو را به لاله تبدار تو را به گرمی آتش تو را به لحظه دیدار تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند گر تو بمانی.........بهار خواهد ماند بمان دلیل سرودن........... بمان دلیل شکفتن............ که گر تو بمانی...... دوباره خواهم ماند.......خواهم خواند برای باور فردا.............شبانه خواهم راند بمان که من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا.......... سلام خواهم داد بمان که گر تو بمانی امید خواهد ماند....... امید امید....... امید برای بودن و دوباره زیستن.....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:45  توسط موهبت
|
کر ، می شادی به جان ما نباشد غم که هست تشنه اشک روان بودیم ما آنهم که هست....... با دل ما ناله جانسوز دمسازی کند.............. محرم روشندلی گر نیست این همدم که هست ابر رحمت گر بکشت بیدلان باران نریخت........ حسرت اشک آفرین و دیده پر نم که هست...... سیر باغ و بوستان غمدیدگان را چاره نیست.. یک دل خرم هوس کن گلشن خرم که هست.... جام می گر نیست مستی از هوا گیریم ما..... در میان ساغر گل باده شبنم که هست........... با تو ای شیرین تر از جان ما به یک دم قانعیم گر نباشد عمر جاویدان همین یکدم که هست... ما بهشت آرزو را در دل خود ساختیم.......... نیست گر در عالم دیگر ،در این عالم که هست... همچو کودک با فریب قصه ای ما خوشدلیم گر نباشد جام جم افسانه ای از جم که هست.. با همان افسانه دل خوش دار و افزونتر مخواه حاتمی گر نیست ،اکنون قصه حاتم که هست...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:5  توسط موهبت
|
میروم زاینجا و با خود میبرم جان فکاری..... جسم بیماری،دل تنگی و چشم اشکباری من که در فصل بهاران نوگلی از دست دادم.. بر دلم هر لاله داغی باشد و هر غنچه خاری خار حرمانست و هر دم میزند نیشی به جانم گر زتو ای گلبن امید!دارم یادگاری............ از همه افسردگیهای جوانی یاد آرم....... هر کجا بینم گل پژمرده ای بر شاخساری منکه عمری دوستی با دشمنان خویش کردم بی نصیبی بین که آخر دشمنی دیدم ز یاری.. سخت باشد دشمنی دیدن ز یار دلفریبی تلخ باشد نا امیدی بر دل امیدواری......... گر چه شمع عشق باشد روشنی بخش دل و جان بر دل من آتشی افکند و بر جانم شراری............. ای چراغ عشق! زین پس بر دل افسرده من پرتو ماتم ، بیفشان همچو شمعی بر مزاری حرفی از عشق و وفا دیگر نخو اهم گفت با کس چون تلف کردم در این سودا بغفلت روزگاری...... جلوه حسنش بیفزاید به درد من که حسرت میکشد مرغ قفس را چون بخندد نو بهاری...
(ابولقاسم ورزی) سال ۱۳۲۱
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 13:46  توسط موهبت
|
من خویش را به عشق عزیزان فروختم دل را به نا امیدی و حرما ن فروختم.... سرمایه جوانی و کالای زندگانی......... این هر دو را به گردش دوران فروختم.... آن گوهر یگانه که نامش سعادت است مشکل خریده بودم و آسان فروختم.... کالای دوستی که به بازار خلق نیست هر کس خرید من ز دل و جان فروختم در کاروان عشق بیاران همسفر........ این تحفه را چو ریگ بیابان فروختم..... آرامش درون و دل بیخیال را............. شبها بخوابهای پریشان فروختم....... سرمایه وفا که سپردم به رهن عشق وقت حراج آمد و ارزان فروختم.........
(ابوالقاسم ورزی) اردیبهشت ۱۳۲۸
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 11:27  توسط موهبت
|
دستم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل گرفتند ........... ولی حتی یک نفر هم فکر نکرد شاید من گل کاشته باشم! محاکه عشق....... جلسه محاگمه عشق بود و قاضی عقل...... و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز بود یعنی فراموشی، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟ همه اعضا روی برگرداندندو به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:دیدی قلب.....همه از عشق بیزارند! ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا، هنوز از او حمایت می کنی!؟ قلب نالید:که من بدون وجود عشق دیگر نخو اهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم... پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم............... :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: ای که رفته با خود دلی شکسته بردی اینچنین به طوفان تن مرا سپردی.... ای که مهر باطل... نور به دفتر من بعد تو نیامد چه ها که بر سر من ای خدای عالم چگونه باورم بود آنکه روزگاری پناه و یارم بود..... سایه اش نماند همیشه بر سر من زیر لب بخندد به مرگ پر پر من...... رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها رفتی و ندیدی شکسته بال خسته ام..... رفتی و ندیدی بی تو چگونه پر شکسته ام ای به دل آشنا تا هستم بیا وای من اگر نیایی............ التماس دعا
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط موهبت
|
سلام........
قبل از هر چیزی می خواستم تشکر کنم از شما بزرگواران....... سپاس و تقدیس به شما خوبان و عزیزانی که هر چند هرزگاهی به وبلاگ این بنده حقیر سری می زنید و نظریات قشنگ خودتون رو می نویسید. خوشحالم که از این طریق خوبانی هستند که اظهار لطف می کنندو نوشته ها و مقاله های من را می خوانند.می دانم از این طریق ارتباط خیلی قشنگی بین من و نازنینها رد و بدل می شود.در نهایت خیالم راحته که تو این ارتباط عارفانه و معنوی قلیی شکسته نمی شود...کسی نیست که آتشی به خرمن دلمون بزنه، یا خراشی روی صورت احساسمون بکشه..و یا.....دلی بی دلیل به درد بیاید و سلامی نیست که بی جواب بماند...ودر نهایت در پایان مطالبون ،نظر هامون رو با حرف دلمون می زنیم........با تشکر و سپاس از همدل عزیز ونازنینی که این پیشنهاد رو به من داد تا در اوقات فراغت،تو خلوت دلم...تو اوقات گنگ ومبهم دنیای غریبانه ام با شما عزیزان ارتباط عرفانی و معنوی بر قرار کنم تا غمی نباشد و اگر هم هست با عشق نوشتن به شما عریزان پر بشه..... گفته ها ی نا گفته خیلی زیادی هست....زیادتر از آنچه که در این مقوله بگنجد......... امیدوارم بتونم ادامه بدم.... با آرزوی التماس دعا از همه شما عزیزان........... ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: فاصله........... چقدر فاصله اینجاست بین آدمها...... چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها............ کسی کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او و او هنوز شکوفاست بین آدمها........... کسی بخاطر پروانه نمی میرد تب غرور چه بالاست بین آدمها کسی به نیت دلها دعا نمی خواند غرور زمزمه پیداست بین آدمها چه ماجرایی است تپیدن تپیدن دلها چه می شود همه از جنس آسمان باشیم طلوع عشق چه زیباست بین آدمها بخاطر تو سرودم چرا که تنها تو تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 13:56  توسط موهبت
|
به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی،تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است....... بیا ای روشن از روشنتر از لبخند.. شبم را روز کن ،درزیر سرپوش... سیاهیها دلم تنگ است......... بیا بنگر چه غمگین و غریبانه..... در این ایوان سر پوشیده،وین تالاب مالامال ولی.....خوش کرده ام با این پرستوها،و ماهیها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی...شب افتاده است و من تنها و تاریکم..... و در ایوان و در تالاب من،دیریست در خوابند پرستوها و ماهیها وآن نیلوفر آبی.... بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی...... (اخوان ثالث) ::::::::::::::::::::::::::::::::::::: تو هم همرنگ و همدرد منی ای باغ پاییزی تو بی رنگی و من همچون تو بی رنگم چون می پیچد میان شاخه هایت....... هوی........هوی باد بگوشم از درختان ،های.........های گریه می آید مرا هم گریه می آید........ مرا هم گریه می شاید......... ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: چه سرنوشت غم انگیزی....... که ،کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت.. ولی........ ولی فکر پریدن بود........
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 13:58  توسط موهبت
|
|
|