|
سر هر سینه سری تکیه کند وقت وداع
سر ما وقت وداع.. بر سر دیوار دل است از کدامین غروب غم انگیز طلوع می کنی تا بگویم مرغابیهای عاشق، عشق را توشه راهت کنند.از کدامین صبح سوزان یخ زده ....کلبه قلبم را به صدا در می آوری ..که به هزار خواهش دعوتت کنم.تا بدانی در اجاق سرد خیالم چیزی جز یاد تو نمی سوزد...ای نازنین....بیا و با الماس چشمان مشکینت خطی در سینه غبار گرفته تنهایم بکش وآن را در سکوت تابستانی من بشکن....به کلمات بگو به فریادم برسند و پاهایم را به پلهای عظیم آشنا کنند..تا آهنگ تپشهای قلبم از ورای دشت شقایقهای وحشی ترا بجویند..تا که با من همصدا و همگام شوی.....تمام دغدغه های من این است که تا ابدیت می توانی دوستم داشته باشی ؟...آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهی داشت؟.......چقدر تکرار؟......چقدر پرسه زدن؟......در پیاده روهای بی چکاوک و آه کشیدن شبهای بی رویا؟.....چقدر بی تبسم؟...... و چقدر بی تو؟..... من نیمی کلمه ام و نیمی عشق....و جز نوشتن و دوست داشتن نمی دانم .و هر روز صبح با تقواترین پنجره های دنیا را به شوق دیدن تو باز می کنم........ خدایا آنکه مرا در تنهاترین تنهائیهایم تنها گذاشت...تو او را در تنها ترین تنهائیهایش تنها مگذار.......... او در تنهائیهایش چیزی دارد .که تو در عرش بیکرانت نداری... او تو را دارد........... خدایا زیباترین زیبائیها را ....وبه اسم جلاله ات والاترین عزت و بزرگی را در عرش بیکرانت نثارش کن..... زیرا.......... در گلستان هستی ...خوشبوترین....... و در کهکشان ستاره ها پر نور ترین.........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 17:27  توسط غریب آشنا
|
آیا دلتان برای تنهایی کویر سوخته است؟ آیا پرپر شدن یک گل سرخ قلبتان را به تپش انداخته است؟ آیا به انتظار دیدنش سا عتها به بیرون خیره شده اید؟ من گاهی نگرانم...آنقدر نگران که می ترسم کسی بیاید ، و بگوید این آخرین روزی است که می توانی از عشق صحبت کنی. من می ترسم که شعر حافظ بین زمین و زمان سر در گم بماند، و در قلب عاشق نگنجد....
ای عشق چه حیرتی در پندار است........ حیرت زده ام چو آینه در کارت.. دون است سری که سر به خاک تو نداد... جاوید سری که سر کشد از دارت.... نمی دانم،چرا؟ شاید به رسم پروانگیمان سطر ....سطر نوشتم بر در دیوار هر منزل غم عشقت را که شاید بگذری ...روزی به خاطر آوری ما را........
ولادت زیبای بزرگ بانوی اسلام خانم فاطمه زهرا (ع) و همچنین روز زن را به تمام عاشقان تبریک می گم و برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایتان زیبا ترین ،زیباییها را دعا می کنم....... مخصوصا به گل نازنینم مری نیاورانی در امریکا......... عزیزم روزت مبارک.......از دور می بوسمت. عید شما عزیز دلم مبارک..آره با شمام. نازنینی که بزرگترین موهبت الهی از طرف خدا ، برام بوده و هست...یه کوچولو نگاه بندازی من رو زیر پات می بینی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 21:1  توسط غریب آشنا
|
سلام
مروری داشتم در دست نوشته های قدیم ...... به شعری بر خوردم که سروده یکی از دوستان عزیز است . که با اجازه از طرف ایشان براتون می نویسم . با من محبت کی تواند در بگیرد من مثل یک مرداب هستم سرد و خاموش
من را دگر در خاطره هرگز مجویید یادی شدم یادی که از خاطر فراموش فریاد من در توی این دهلیز تاریک می پیچد و افسوس گوشی بشنود.. نیست. جانی که از پیش من خسته رود نیست می میرم و این است..این درد نهانی دنیا به من چون این پاک...رویا جفا کرد فریاد چون این زندگانی قد سروم در زیر بار حادثه آخر دو تا کرد ای آسمان خیسم بکن بر من بباران از ابر رحمت تا شوم...پاک از این بدیها با من ببار تا به شوم...زین نا خوشیها.......
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:21  توسط غریب آشنا
|
موج........وصال است
ساحل بهاری است.....رفتن رسیدن است ما شعله در سریم...پروانه در اخگریم شمعیم...و اشکی در خود چکیدن است ما هیچ نیستیم....چیز ساده ز خویش
آینه ....چو آینه خود را ندیدن است...
گفتی مرا بخوان.....خواندیم و خاموش پاسخ همین.......تنها تو را شنیدن است..
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 16:35  توسط غریب آشنا
|
وسعت رنگ چشات یه آسمون ستاره داره
غم چشمات رو می بینم روز و شب بارون می بازه تو بیا اما یه روزی رو لبام ترانه می شی برای عمر دوباره بهترین بهانه می شی خودمو به پات می ریزم من می شم خاک زمینت مثل برگای تو پاییز ...زیر پای نازنینت تو گل لطیف صبحی منم اون شبهای تنها که برای با تو بودن می زنم دل رو به دریا گرمای دستهای نازت هوس این دل سرده امیدو بکار تو قلبم که دلم لبریز درده تو برا م خواستنی هستی مثل رویا واسه عاشق مثل ساحل واسه دریا ..مثل دریا واسه قایق
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:30  توسط غریب آشنا
|
سلام...........
سلامی به گرمی دل عاشقتون،عشقی پاک و خالص به زلالی دریا........ من برای دل خودم شعر گفتم ،ومقاله های متعدد نوشتم..ولی همیشه سعی کردم طوری بنویسم که دلم مکدر نشه و ترک نخوره.ولی الان می خوام خیلی ساده با معبودم راز و نیاز کنم.معبودی که هیچوقت مکر نمی شه و دلمون رو نمی شکنه. منت سرمون نمی زاره ....و هیچوقت ازمون خسته نمیشه. و هیچوقت بهمون نمی گه
نه.تو وا پسین لحظات زندگیمون وقتی صداش می کنیم گرمی حضورش را توی دست و قلبمون احساس می کنیم.صادقانه خونه قلبمون رو با عشق تقدیمش می کنیم و دست رد به سینمون نمی زنه و دستمون رو عاشقانه می گیرد و از تمام ناهمواریها و جاده های صعب العبور می گذراند .واین بسی افتخار است .....اگر تنهاترین ..... تنهایان شوم باز هم خدا هست و خدا جایگزین تمام نداشته های من است. خدایی که زیباست و با زیباییهایش هر زیبانگاری را به وجد می آورد.خدای عشق و محبت و آرزو...خدای دلدادگی ها و دلبستگی ها .خدایی که در بدترین شرایط زیباترین موهبتها را به آدم هدیه می دهد.که هر چقدر هم سجده شکر بجا بیاوریم باز نمی توانیم دریای بیکرانش را سپاس گویم..اینجاست که با هزاران زخم التیام نیافته ودرمانده...می سوزیم و می سازیم وغم دل با کس نگوییم تا خدا ما را با تمام موهبت الهی اش به وقت خود فرا خواند... و بسی جای سعادت است که همیشه ستایش دستهای خسته ام به سوی اوست و خالصانه به درگاه تنها خالق هستی سجده شکر بجا می آورم که همیشه و همه جا همدم خوبی برای آدمهای تنها وغریبی مثل من است.و بخوبی آگاه است که شکستن دل آدمها یک امتیاز نیست .بلکه یک ضربه به نفس خویش است...... ای عشق الهی ...............تکیه گاه ابدی من باش ای شنونده دردهای بی پایان من .... به روح زخمی دوستارانت تسکین ده و دعای آنها را اجا بت کن ای پایان پایانها......ای آغاز عظیم .......ای بی انتها التماس دعا........
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 19:10  توسط غریب آشنا
|
اللهم العن ظالمیک و غاضبیک و ضاربیک
و قاتلیک یا امام یا فاطمه الزهرا (ع) زمانه زمانه بدی بود..گاه جولان تاریکی. آن روزها غروب مردی،و طلوع بی حرمتی بود....راستی کجا بودند انصار؟مهاجرین به کدامین سکوت پناه برده بودند؟ آنانکه همدم دنیا و دلبسته رخوت بودند...
حتما به سقفه رفته بودند.... گویا وقت فراموشی مسیحای فاطمه است واحسرتا ..که زبونی موج می زند همه پیمانهای بسته با علی را چه زود فراموش کردند...کجاست حقیقت ایمان ! ای مردمان ..شرمسار فاطمه باشید تا ابد ...فاطمه دیگر شاد نخواهد شد. چقدر کر بودند جماعت آینه شکن که نشنیدند طلب یاری فاطمه را..............
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 18:37  توسط غریب آشنا
|
سالها پیش...... از کنار دریا گذر کردی.اما هنوز......... امواجش برای بوسیدن جای پاهایت می آیند و می روند......... نازنین........
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:45  توسط غریب آشنا
|
به نام خالق هستی ها و دوستی ها....... زندگی هر انسانی الیاژی است از جبر و اختیار.. به مدد عشق الهی خود خالق زیباییها هستیم. ما تدبیر می کنیم و خدا تقدیر میکند..... برای اعتراف عشق نیاز به داشتن هیچ زبانی نیست .هر عاشقی این را می داند .طرز فکر ما از طریق رفتارها نمودار می شود ......نگرشها آینه ذهن است.عشق ورزیدن به منظور بهره مندی عاشقانه از هم نیست .بلکه چیزی است که جان طلب آن را میکندو زبان از بیان آن عاجز..زیرا عشق احساسی است که نمی توان آن را بیان کرد همان طور که نمی شود عطر گل سرخ را تعریف کرد ..عشق را هم نمی توان تشریح کرد.تافته عشق از زیباپرستی و شهوت و خودخواهی جدا یافته است...عشق مانند عطر یاس زیبا و قابل ستایش است که هیچ نویسنده ای نمی تواند آن را بسراید..... عشق را نمی توان نوشت....و حتی کشید و در نهایت نمی توان سرود.عشق را نمی توان با ترازوی عقل سنجش کرد .همانگونه که عقل تمایلات دل را تایید نمی کند ودل نیز پند و اندرزهای عقل را ناپسند می گیرد .واین دو ضد یکدیگر هستند.پس با سیر و سفر در شهر کلمات : زیباتزین جمله ای که می توان نثار کرد.................... با عشقت ببار............... ببار تا چتر زندگی را برای تو باز کنم...و زیر باران عشقت خیس شوم.. پس آرزوی من بدرخش بر بالین من....
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 9:43  توسط غریب آشنا
|
عشق میزبان مهربانی است..... گر چه برای مهمان نا خوانده .....خانه عشق سراب است و مایه خنده... هنگامی که عشق دامن می گسترد ،کلام خاموش می شود .... من آمده ام تا در شکوه ، و روشنایی عشق و زیبایی ،زندگی کنم... من اینجایم ....زنده و خالق زیباییها به عشق خالق هستی... کسی نمی تواند من را از این عشق تبعید کند......
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 20:6  توسط غریب آشنا
|
آواز عاشقانه ما در گلو شکست.... حق با سکوت بود......صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند.... تنها بهانه دل در گلو شکست..... آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود... خوابم پرید....خاطره ها در گلو شکست.. فرصت گذشت............حرف دلم نا تمام ماند نفرین و آخرین دعا در گلو شکست.
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 18:48  توسط غریب آشنا
|
|
|