|
بنام خالق هستی ها .......
ای کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم ..... ای کاش می دانستی که چشمانت همچون شبنم عشق است ........ ترا دوست دارم بخاطر لبخند دلنشینت...... ترا دوست دارم بخاطر مهربانیهایت.......... ترا دوست دارم بخاطر دوست داشتنیهایت........ چشمهایت همچون نسیمی رو به سوی کلبه معرفت است.....که مرا به آنجا دعوت می کند..... و.........به چشمهای مهربانت می نویسم حکایت ...بی انتهای عشق را...... ای عزیز همراه که در نهایت معنی عشق ودوستی را تو به من آموختی.... مرا به خاطر بسپار .....نه به حاطره ها.... نازنینم.......زیباترین زیباییها نثار تو باد......
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:59  توسط موهبت
|
من ازآن ابتدای آشنایی..... شدم جادوی موج چشمایت تو رفتی و گذشتی مثل باران..... و من دستی تکان دادم برایت تویادت نیست....آنجا اولش بود.... همانجایی که بردی هستیم را به شهر های غریب...دستهایت..... تو رفتی باز هم مثل همیشه منو یاد تو ...با هم گریه کردیم .... تو ناچار برای رفتن و من همیشه تشنه شهد ....صدا و خنده هایت.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:47  توسط موهبت
|
آن دل افروز که مهتاب شب تا
روشنی بخش دل..دیده بیمار من است آنکه درخانه من پرتو شادی ریزد....... آفتابی است که در سایه دیوار من است یادگاریست...کز آن گنج محبت دارم.... برق این اشک که در چشم گوهربار من است بی سبب نیست که اشکم رود از دیده به دست ..... گوهری دارم و دانم که خریدار من است من از خسته دلی دیده به عالم بستم.... باز آن ....آفت جان مایل دیدار من است گر خریدار....غم و عشقی و بیماری دل..... این متاعی است که پیوسته به بازار من است بهتر از این چه توان کرد...که با یاری دل..... عاشقی پیشه و....دیوانه گری کار من است ای خدا ...با تو توان گفت که با این همه درد..... این طبیب همه دلهاست که بیمار من است تا برانم ز دل این شادی نشناخته را..... هر کجا دردو غمی هست...
همت از حافظ شیراز گرفتم که هنوز عشق آن لولی سرمست خریدار من است.......
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:38  توسط موهبت
|
نخواهد رفت از یادم.....
فضای گرم آغوشت که انرا با تمام جان خریدارم تمام زندگی من،شروع شد با نگاههایی که بر تنهاییم نازل نمودی ولی امروز،هر ابری شریک است در غم و تنهایی و دردم و من تا انتهای حسرت دیدار تو........... چون ابر می بارم بگو آخر چگونه پر کنم؟ شوق و نشاط نا تمامت را درون قلب بیمارم چگونه به فراموشی سپارم....... مهر بانیها......وفا......مهر و محبتها....... صفا و عشق و عطوفتها....... که تک ...تک را...ز تو دارم به یادگارم مهم این نیست ،چگونه رفته ام در عمق بیداری رویایت...... مهم این است که تا پایان به آن قلب پر از عشقت وفادارم مهم این نیست،تو که من را چگونه کرده ای پیدا......... چگو نه می کنی باور.... مهم این است، که تو هستی در اینجا و در این قلبم..... و من تا بی نهایت دوستت دارم... تا بی نهایتتتتتتت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 14:55  توسط موهبت
|
عشق را اینگونه گویم نازنین
با زبان با جان چگونه بهترین؟ از برای این همه پاکی چگونه میتوان توصیف کرد؟ چگونه میتوان آغاز کرد؟ عشق را مانند شبنم قطره......قطره عشق را مانند لا لایی مادر از صدای دلنشین یا آن نگاه مهربانت؟ نا زنینم............. هم نفس.....هم بغض وهم دل......هم نوا با روح و جانم تو مرا خواندی به دنیای قشنگت به دنیایی پر از صدق و صفا و مهربانی باز گویم پس چگونه؟ چگونه گویم از عشق؟ عشق یعنی دل سپردن.....جان نهادن عشق یعنی بر گلی همچون تو چون.....دل باختن هستی من.......... نازنین دیگر چه گویم؟ عشق یعنی اعتقاد عاشقان در این زمان عشق رمز این جهان پر بهاست در نهایت........... عشق یعنی با تو بودن از تو گفتن .....جان سپردن این چنین گنجینه ای پر محتواست...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:47  توسط موهبت
|
|
|