|
هوالعشق
ای نازنین ..... شرح عشق و عاشقی را ، عشق گفت ای کاش.....
مهر مادر برای هر فرزند، بعد مهر خداست ، بی مانند نفس مادران نیک سرشت، خوشتر است از نسیم باغ بهشت ، هیچ کس در جهان ، چو مادر نیست کس از او هیچ مهربانتر نیست قدر مادر کسی بداند بیش ، که ز کف داده است مادر خویش
ای کاش ، ای کاش....
ای مهربان ، معبود من ای همیشگی ... همچون همیشه ، بلکه بیشتر از پیش نیازمند همراهی و مهربانیت ، هستم .در این لحظات سخت و ...... سر بر سجده بندگیت می نهم و شاکر رحمانیت الهیت ،
همچون همیشه دوستت دارم دوستم داشته باش
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:13  توسط موهبت
|
هوالعشق به نام بی نام مهربانیها ای زیباترین تمثیل عشق و دلدادگی
سر فصل عشق و دلدادگی در ماه متبرک رمضان کلام عهد و پیمانی دوباره با معشوق زیبانگار بر شما مبارک
اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تو بستانم قضاي عهد ماضي را شبي دستي بر افشانم چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم رفيقانم سفر كردند هر ياري به اقصاري خلاف من كه بگرفتست در دامن مقيمانم شبان آهسته مي نالم مگر دردم نهان ماند به گوش هر كه در عالم رسد آواي پنهاني
كل يوم عاشورا كل عرض كربلا و كل شهر رمضان......
سلام هي حتي مطلع الفجر .. نماز با الله اكبر شروع مي شود و با سلام به پايان مي رسد . سلام اول هر چيز است و پس شروع از آخر است و با الله و اكبر ختم مي شود . و شروع با سلام هي حتي...... مقيم بودن تا اذان و سلام به الله و اكبر ، پیشی گرفتن در خیرا کثیرا ، ایثار و عشق ورزیدن به گلزلر جهان هستی . درست مثل رمضان كه فكر مي كنيم شروع شده ، مثل يك تست است و زماني که فكر مي كنيم تمام شده تازه شروع شده و 11 ماهي را كه بايد در رمضان ، باشیم مي توانيم در عالم محرميت باشيم يا در عالم مجرميت . خورشید تابان یا.... به هر چيزي با نگاه بسيار مثبت نزديك شويم و افطار صورت گيرد و فطر بشكافد ، يا هر چيزي را مي توانيم با نگاه منفي تري وارد شويم و بستگي ايجاد شود . چند خوردي تلخ و شيرين از طعام.... بحث متبرك بودن است ، اين خلاقيت قرار است ما را به جايي برساند و قرار نيست ،اعداد و ماهها ما را متوقف كنند وسيله ايي است براي شروع حركتي . ماه متبرک رمضان ، راه باز كردن است مثل حركتي كه شروع شده در طول سال و قراراست در آينه متبرک رمضان خود را تست كنيم ، نگاه كنيم . یک نگاه در آينه هستي ، خود را نگاه كنيم ببينيم كه محرم هستيم يا مجرم . ببينيم كه عملكرد ما درست بوده يا نه ، تفكر مثبت بوده يا نه بحث آب و شكم و غذا بحث پست ودوني است . ماهي ست كه بايد كمترين مصرف را داشته باشيم كه بالعكس است. در اين ماه ما آمده ايم در آينه ديگري خود را نشان بدهيم تا ببينيم تصوير زيبايي داريم يا نه ؟ نكند جلوه وحشتناكي داشته باشيم ؟ آيا خودمان هستيم يا گم شديم ؟ و باز در اين آينه جلوه كساني را كه يك سال گم شدند را نشان مي دهند و مي گويند ببين خودت را . نه در آئينه ايي كه فقط گاهي خط لب يا گوشه چشم را نشان مي دهد.و نمي تواند جلوه تمام نماي وجود ما را نشان دهد . گاهي مواقع در جلوي آينه تمام قد مي ايستيم يا تمام رخ . در آينه رمضان تمام وجود ما را نشان مي دهند ،جلوه وجودي خودمان را . ميد انيم كه خيلي ها گرسنه اند و حداقل در اين ماه سي وعده بدهكاريم . يعني كمتر بخوريم و كمتر بياشاميم و اسراف نكنيم . ماه امتحان ، ماه تست . سرعت بگيريم سفري را با عشق آغاز كرديم داستان تازه شروع شده و چيزي را از دست نداديم . امام جعفر صادق (ع) فرمودند ، كل شهر رمضان ...... همه ماهها رمضان است چيزي تمام نمي شود شايد ربنا را از رساناها نشنويم ولي نداي آن هميشه در قلبمان جاري است . در طول سال نگاه محرميت بايد باشد و نه مجرميت . هر روز كه بلند مي شويم همانند جاجي قصد و آهنگي داريم و سعي و تلاشي كه به سمت ديگران مي رويم بين صفا و مروه حد فاصل ميان من و ديگران صفا و مروه است . هروله كنان سرعت مي گيريم و شتاب مي كنيم سعي ميان صفا و مروت است . عشق و دوستي . اين دو با هم است . سعي ما در ماه مبارك مي تواند از سر بازار تا ته بازار باشد . يا منصور حلاج يا منصور دلال . در اين ماه بعضي ها از دار قالي آويزان مي شوند و بعضي از دار عشق . .... و فطر زماني صورت مي گيرد كه اين داستان را فهميده باشيم و عبور كنيم . به حركت خود طي سال ادامه مي دهيم . هر روزي كه اگاه شويم فطري صورت گرفته است . كاش قدر را پاس بداريم و قدر شناس خود باشيم تا به رمز معرفت وجودي خود برسيم به خود آييم ، تا به خدا برسيم .
نگفته امت كه مرا اينجا كه آشناست منم در اين سراب فنا چشمه حيات منم و گر به خشم روي صد هزار سال ز من ز عاقبت ز من آيي كه منتهات منم نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضي كه نقش بند سرا پا رضات منم نگفتمت كم منم بحر و تويي ماضي مرو به خشك كه درياي با صفات منم نگفتمت كه چو مرغان به سوي دام مرو بيا كه قوت پرواز پر و پات منم اگر چراغ دلي دان كه راه خانه كجاست و گر خدا صفتي دان كدخدات منم
ای.................چه بنامم ترا ، چه بگویم ؟ ای همیشگی ... در محراب بندگیت سر بر سجاده گلزار جهان هستی عاشقانه هایم را همچون همیشه با تو می گویم د وستت دارم ... دوستم داشته باش
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:1  توسط موهبت
|
هوالعشق گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
میلاد ولی عصر (عج ) قائم آل محمد بر شما خجسته باد
سرزمین وجودیم دشتی است که بذر نیکی در آن می کارم و با نام تو آن را آبیاری می کنم تا گل عطر آگین حضورت در قلبم بروید.
ای ازلی ترین و زیباترین جلوه عشق ، ای همیشه جاری عشق را با نام تو به نقش می کشم ، چتر عشق را باز می کنم و به قد قامت خویش ، عشقی که امانت بی منتهی توست در گلزار زندگی ، الهی می خواهم در اعماق عشق تو غرق شوم کنده شوم تا بنده شوم ، عبد شوم . داغ بندگیت را در دل نهادم تا از خود کوچ کنم و به تو برسم . عاشق رسیدنم ، رسیدنی حقیقی به تو به خودم به مقصد ،
بستند در تزویر و ریا ، در میکده باز است ساقی برسان باده پیاپی که نیاز است هر جا که تویی ، قبله دل نیز همانجاست ما را خم ابروی تو محراب نیاز است نازم بنما هر چه توانی که نیاز است زان دلبر سیمین بر طناز ، به ناز است افروختم از آتش دل گوشه چشمی بنمای بر این خسته که در سوز و گداز است نا امید مکن از کرم خویش که ما را امید کرم زان شه درویش نواز است ما راهرو وادی عشقیم و ارادت هر چند در این راه بسی شیب و فراز است ای مطرب خوش نغمه بزن زخمه به سازت درمان دل خسته در آن زخمه ساز است دل می برد از عاشق بیچاره نوایت در پرده آن پاک نداند که چه راز است
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:8  توسط موهبت
|
به نام بی نام او
میلاد مولود کعبه مبارک باد معبود من.... بگذار به یومن علی و اقتدار نام علی ، ابتدای هر کلام .................................... سلام ای ساقی مستان سلام ای یار، یا ساقی ببین حال مرا و تشنه ام مگذار ، یا ساقی خرابم ، خانه ات آباد بزمم را بساز امشب چنان کن که نباشم لحظه ایی هوشیار، یا ساقی خمارم ، روبه راهم کن ، گرفتارم نگاهم کن خرابم کن ، بساز از نو الا معمار یا ساقی بیا دست مرا در دست می بگذار، یا ساقی عجب حال خوشی دارند ، با چشمت سیه چشمان کمی هم جام ما را پر کن از اسرار ، یا ساقی اگر در خواب هم بی باده سر کردم ، غلط کردم مرا آنی ، به حال خویشتن مسپار ، یا ساقی زبان سرخ من امشب تلاوت کرد مستی را کرم فرما و سر را از تنم بردار ، یا ساقی
الهی دل به تو دارم مرا دریاب
.......................................
عشقم دادی ز اهل دردم کردی از دانش و عقل و هوش طردم کردی سجاده نشین با وقاری بودم ........................
یادم است در خرداد ۸۵ با شبنم عاشقی شروع کردم و وبلاگ موهبت را به ثبت رساندم . و هنوز در وادی عشق سرگردانم ، ولی خوشحالم که در این راه ثابت قدم بودم تا بتوانم به مقصد فعلی برسم . و باز سفری را آغاز کردم ، سفری بی انتها برای رسیدن به خود عشق ، عشقی که سر چشمه نور است ، عشقی که سر چشمه هستی است.
معبودم ....ای عشق من کمکم کردی عشقت را ببینم و محبتت را حس کنم ، اگر عشقت را با دیده دل ندیدم و محبتت را انگونه که شایسته است حس نکردم ، ای وای بر من.... ای عشق من مهربانم ، در این راه جز دستگیری چیزی از تو طلب ندارم ، نازنینم مبادا از من رنجیده خاطر شوی و من را به حال خود رها سازی. ای همیشه سبز .... ای تجلی عشق ، دوستت دارم ... دوستم داشته باش.
ذهن ما زندان است ، ما در آن زندانی قفل آن را بشکن ، در آن را بگشا ، و برون ای از این دخمه ظلمانی نگشایی گل من ، خویش را در آن حبس خواهی کرد همدم جهل در آن خواهی شد ، همدم دانش و دانایی محدوده خویش و در این ویرانی هم چنان تنگ نظر می مانی هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است ، ذهن بی پنجره بی پیغام است ذهن بی پنجره دود آلود است ، ذهن بی پنجره بی فر جام است بگشایم در این تاریکی پنجره ایی و بگذاریم ز هر دشت نسیمی بوزد بگذاریم ز هر موج خروشی برود ، بگذاریم که هر کوه طنینی فکند بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد ، بگشایم کمی پنجره را بفرستیم ، که اندیشه هوایی بخورد و به مهمانی عالم برود گاه عالم را در خود به ضیافت ببریم ، بگذاریم بر آبادی عالم قدحی و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی ، طعم احساس جهان را بچشیم و ببخشیم به احساس جهان خاطره ایی ،ما به انکار جهان درس دهیم و ز افکار جهان مشق کنیم ، و به میراث بشر ، دین خود را بدهیم فهم خود را ببریم ، خبری خوش باشیم و خروشی باشیم که سحر را به جهان مژده دهیم ، نور را هدیه کنیم و بکوشیم جهان به ترنم ، تسکین و تسلی برسد و بروید گل بیداری ، د انایی آبادی در ذهن زمان و بروید گل بینایی صلح ، آزادی ، عشق بر روی زمین ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت و نکاری گل من، علف هرز در آن می روید ، زحمت کاشتن یک گل سرخ ، کمتر از زحمت بر داشتن هرزگی آن علف است گل بکاریم بیا .. گل بکاریم بیا ، تا مجال علف هرز فراهم نشود بی گل آرایی ذهن بی گل آرایی ذهن نازنین ...نازنین هرگز آدم ، آدم نشود .
مجتبی کاشانی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:8  توسط موهبت
|
به نام نامي تجلي بخش هستي
يا رب از عرفان مرا پيمانه ايي سر شار ده چشم بينا جان اگاه و دل بيدار ده در دل تنگم ز داغ عشق شمعي بر فروز خانه دل را چراغي از دل بيدار ده
آدمها مثل تابلوی نقاشی هستند. تابلویی تمام نما از جهان هستی بهترین است ، برای درک و ستا یش آنها ،از دور نگاهشان کنیم .
بالاي سرم قرآ ن بالشم انجيل بسترم تورا ت زير پوشم ا وستاست مي بينم خواب بودايي در نيلوفر آ ب هر كجا گلهاي نيايش رست مي چينم دسته گلي دارم تقديم به شما
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:26  توسط موهبت
|
به نام نامی عشق ... دوست دارم تمام دوست داشتنی های جهان هستی را و عشق می ورزم به تمام عشق ورزیدن های صادقانه ایی که قابل ستایش است. همه دوست داشتنی که بر خواسته از عشق الهی است و نور الهی در آن ساری و جاری است . نوری که هدایت کننده دلها و قلبهای اگاه است .
سلامی به گرمی عشق ، عشقی آسمانی سلامی به گرمای حس زیبای حضورت ، همیشه جاری سلامی به گرمای دستان مهربانت ، که در سحرگاهان با عشق می فشارم و لبیک لک لبیک گویان سر بر سجده شکر می نهم ، تا عشقی دوباره و دوباره در رگ و خون جاری شود ، عشقی به وسعت جهان هستی . ولی نمی توانم وسعت آن را بیان کنم ، ! به بزرگی عشق و مهربانی که نثارم کردی ، ! ولی باز حد و مرزش را نمی توانم بیان کنم ،! دستانم را با عشق بالا می برم ، بالای بالا ، ولی باز قامتش ؟ به اندازه اشتیاقی که اگاهی بر آن دامن می زند. چگونه ترا بخوانمت .. به چه نامی صدایت کنم ... چگونه با تو سخن را آغاز کنم ، و سر آغاز کلامم چه باشد ؟ که بدور از تمام دلبستگی ها و منیت ها باشد . چگونه بگویم بیقرار کوی تو ئم و قسط دارم مقیم کوی تو باشم. گفتم : گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا : گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی این من بودم که بیقرارت کردم
آری، تو بودی که من را از بی قرار بودن ، به بر قراری ، و اکنونی که در گذشته و آینده نباشد و تو در آن همیشه جاری و من با درکی عظیم تر و شفاف تر بر خود واقف شوم و بیابم چگونه سنگینی وجودی خود را رهایی بخشم و بال بگشایم تا بتوانم به وصل تو برسم . باید قدری بر من واقع شود، فی احس التقویم همواره تو را می طلبم ....
خبر از بهار دارم ، سر وصل یار دارم همه بر قرار اویم ، که از قرار دارم شب خلوت نگارم ، به غنیمتش سر آرم سر سجده می گذارم ، که وصال یار دارم من از آن پیاله مستم ، که تو داده ایی به دستم سر و جان فدای دستت ، همه شب خمار دارم تو بریز تا بنوشم .... تو بریز تا بنوشم ز خمار خود بجوشم بر چون تو پرده پوشی ، گنه آشکار دارم تو بیا که شب سر آید ، سحری ز نو بر آید دلم از خطر در آید همه روز تنگ دستی ، به سر آورم به مستی که گدا و شاه خویشم ، ز می اقتدار دارم ز تو دم زند کلامم ، که سخن رود به کامم من خامه زن ، که خامم ، ز تو اعتبار دارم به امید وصل سالک ، غم هجر می زدایم به خیال سبزه رویی ، دل خود بهار دارم
ای که عشقت بهانه ی من ...... بهانه ایی برای هر لحظه با تو بودن و بهانه ایی ، برای رسیدن به تو ، ای با شکوه ترین عشق ، ای زیباترین کلام... در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند.تنها تو را می جویم، تو را که بزرگترین و گرانبها ترین دارایی من هستی . تو که باشی ، همه چیز هست و حقیقت به منظر ظهور می رسد . الهی .... از طریق حلقه واعتصمو به رحمانیت الهیت متصل می شوم و تسلیم و شاهد در کوی تو قدم بر می دارم و به پیش می روم . راهی است که خود پذیرفته ام و هرگز پا پس نمی گذارم.
گفتی مرا بخوان.........خواندیم و خاموش پاسخ همین...............تنها ترا شنیدن است
عاشقانه دوستت دارم ، دوستم داشته باش ....................................
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 13:29  توسط موهبت
|
بهار، سر آغاز همایش گل و معراج زندگیست لب تشنگان به منزل دریا رسیده اند سلام علیک ای مقصود هستی سر سبزترین شروع ساقی مهر سبزترین نگاه سر سبزترین ضرب زمین در دل ما سرو گلستان سجده شکر در سحر بین طلوعین
در بهاران سبزیم آنچنان می روئیم در بهاران سر سبز ساقه و برگ بهم بافته ایی وحدتی داریم سبز سر سائیده به عرش دل آزاده سبزی داریم سبز سبز چون سرویم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 15:32  توسط موهبت
|
هوالعشق.... عشق مانند هوا همه جا موجود است
تو نفسهایت را قدری جانانه بکش
همه روز اول صبح سکه ، مهر و محبت را از قلک دل برداریم و ببخشیم ، به اول نفری که به ما می تابد اولین عابر امروز ، که از کوچه ما می گذرد و صمیمانه بگو ئیم ، سلام !!!!!!! آری عشق ورزیدن ، به همین آسانی است، که دلی را بخری ، بفروشی مهری ، شادمانی را حراج کنی، رنج ها را تخفیف دهی ، مهربانی را ارزانی عالم بکنی، و بپیچی همه را ، لای حریر احساس، گره عشق بزنی، مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند ، آری....
بیا ...... بیا شب را سحر باشیم جانم بیا غم را سپر باشیم جانم زمستان رفت خاطر از خطر رست بهار آمد ، گل آمد نازنینم ، همیشه خوش خبر باشیم ..... بیا ای نازنین تا با پرستو ، بهاری همسفر باشیم عزیزم بهار آمد بیا ، از نو بروئیم بیا با برگ و بر باشیم .... بیا ای ابر دل با هم بباریم عبوری پر ثمر باشیم ..... شقایق جان ، بیا با من دعا کن که آگاه و پر از شور و شعف باشیم ، عزیزم تسلی دل هم ، دلبر هم ، نسیم یکدیگر باشیم ..... سپیده سر زده بر خیز ما هم ، طلوعی مختصر باشیم عزیزم بیا خورشید من با هم بتابیم ، وجودی شعله ور باشیم ..... چرا در می به تلخی ، آه باشیم بیا در می شکر باشیم ، عزیزم گذر گاهی است دنیا ، پس چه بهتر خرامان در گذر باشیم ، عزیزم بیا ، بیا در جام ، ایران کهن سال ، شرابی کهنه تر باشیم ..... به سرمستی در این هستی بکوشیم حضوری با هنر باشیم ..... بهاران ساقی دلهاست سالک ، اگر اهل نظر باشی ..... اگر اهل نظر باشی .....
مجتبی کاشانی
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 18:48  توسط موهبت
|
به نام هستی ، به نام حضرت دوست
از آسمان عشق به دریا رسیده است انسان دیگری که به فردا رسیده است
دل اگر چه در این باده شتافت یک موی ندانست ، بسی موی شکافت گر چه ز دلم هزار خورشید بتافت آخر به کمال ذره ایی راه نیافت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:22  توسط موهبت
|
هواعشق.. دنیا دیدی و ، هر آنچه دیدی هیچ است و آن نیز که گفتی و ، شنیدی هیچ است سرتاسر آفاق ، دویدی هیچ است و آن نیز که در خانه رمیدی هیچ است دنیا هیچ و اصل دنیا ، همه هیچ ای هیچ برای هیچ ، بر خود تو مپیچ
آری ......... سبوی نفس را بشکنیم ، آنگاه..... ساغر عشق را نوش کنی و....... سالک راه شوی ، تا ..... چکاد هستی . (س) یعنی ، سجاده نمازت را پهن کنی ، سرشار از عشق شوی و سرشک تا .......... سراج راه شوی و سرمد بمانی . آنگاه......... سروش آسمانی را به سرور ، در دل می شنوی سپس........ سزاوار پرستیدن، اگر......... سفال تنت را در راه دوست بشکنی ! آنگاه ، می رسی به (ت) . تبارک الله به سویت می نگرد ! اگر......... تباه کنی نفست را، سپس....... تاراج رفتن دلت را با کجاوه عشق شاهد باشی ، اگر........ تجسم عینی عاشقی شوی، تپش دلت را می شنوی، که...... تمثیل عشق شدی ! سپس می رسی به ( د ) همان که : داغ درد و دریغ بر پیشانی دل دارد ، از دوری دلبر ! اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید ، درخشش نور را در دل بینی ! سپس....... دف زنان و سماع کنان ، به...... دیار دلبر که همان ، دهکده دلدادگی است ، گام می گذاری ! آنگاه می رسی به (الف) قامت دوست ، در این لحظه باید، با اخلاص ، احرام بپوشی ! و اعتکاف پیش گیری ، آنگاه حضرت عشق اجابتت می کند ، و این لطیف ترین اجر توست ! سپس ....... آیات الهی را به دست می گیری و می نشینی ، و ...... افطار خود را با یک لقمه ، اغماض ( بخشندگی ) باز می کنی ، وقتی رسیدی به (ش) یعنی ، نیمه راه را آمدی ، آن زمان که ، شاهد شکر دهان ، و ......... شاعر شکر گفتار می شوی و ...... شاکر به در گاهش، و ...... شایسته زیستن با عشق ، اگر........ شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی ، و ...... شراب بی خویشی را نوش کنی ، و ........ شرح دلدادگی خود را بیان ! سپس می بویی ، شمیم شوقناک عشق را و دلت ، شرحه شرحه می گردد ، در شوق دیدار دلبر در این لحظه است که ، حس حضور حضرت عشق تو را ....... دوباره می رسی به (ت ) ، آمده است که بگوید : با ...... توکل........ تلاش کن ! ولی ....... تسلیم باش ! و در اینجا می رسیم به (ن ) ، تا دوست داشتن ! کامل شود . در اینجا اگر ، نادم باشی از لغزشهایت ناجی خواهد آمد ، یعنی ، نور نجات بخش . سپس ....... نکهت شبنم و پاکی را می بویی ! و ....... نگاهبان حضرت عشق می شوی و درآخر جوهر هستی را ، نوش می کنی و همه ی وجودت ، حضور سبز او می گردد و لا غیر ! دل ، لحظه ایی سکوت کرد و روی به عقل کرد و گفت : اینجا خلوت خاص حق است ، و تو ....... به دنبال استدلال های چوبین ! پس ! دل طربناک و ترانه خوان به سوی پژواک رنگین کمان ، پر گشود تا سر سفره دوست لقمه نور نوش کند !
................................... ................................
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:14  توسط موهبت
|
|
|